تبليغاتX
تو خراب من آلوده نشو

تو خراب من آلوده نشو

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه ..... قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه
چه درونم تنهاست !!!

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی عشقم بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست

درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم

آه در شهر شما یاری نیود
قصه هایم را خریداری نبود

خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان

هیچ کس از حال من پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه من را دید ؟ نه

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد

چند روزی هست حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت

" ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت1:49توسط اشکان |
اگر شکستم از تو شکستم

سلام

الان که ان شدم اصلا قصد نوشتن نداشتم ولی یه حسی گفت

بنویس شاید با نوشتن اروم شی

تا حالا شده احساس کنین دیگه قلب ندارین " دیگه به هیچ کس از ته دل

وابستگی ندارین " هر کسی که کنارتونه بود و نبودش واستون فرق نداره

در صورتی که واسه عشق له له میزنین نتونین کسیو دوست داشته باشین

من ۱سال و نیمه این شکلیم

من ادمی بودم که فقط تو زندگی عشق و می دیدم و اعتقاد داشتم ادم عاشق

۲تا اصل مهم تو زندگیو داره

۱:ثروت دوست داشتن

۲:لذت بردن از تمام دقایقی که با کسی که دوسش داری میگذره

حالا یه ادم مثل من به خطر یه نمک نشناسی یه نا مردی تو یه کلمه بی معرفتی

دیدن از تمام ارزوم حتی نمیتونم دوباره دوست داشته باشم

من زندگیمو سر اشتباه یکی دیگه باختم

((کاش سرنوشت جز این می نوشت))

1:i want to touch

2:but when i try to touch

3:it get broken

4:maybe its best i keep away 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت23:58توسط اشکان |
به خدا از تو غمگین ترم هست

امشب از عمق سکوتم باتو

سخنی خواهم گفت

سخنی بس دشوار سخنی بس مشکل

امشب از پیله تنهایی خود بیزارم

ولی افسوس که من

بال پرواز ندارم تا تو راه پرنور ندارم تا تو

من درون دل خود تنهایم

من به عشق تو و آن چشم سیاه بیمارم

آری انگار دلم در میان دل تو زندایست

دل من را امشب تا کجا خواهی برد؟

من خودم می گویم:

دل من را با خود

ببر از شهر خیال ببر ازشهر سراب

ببرش تا خورشید ببرش تا مهتاب

ببرش تا جایی.که همه در آنجا

ناکجایش گویند

تا دو تایی باهم در پس جنگل ها

در کنار شمشاد در حریم شب بو

دست در دست خدا

کلبه ای را از عشق در کنارش سازیم

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت21:35توسط اشکان |
درباره داریوش زبونم قاسره خودتون شعرو بخونین

 

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده

یه آه ... خداحافظ ... یه فاجعه ی ساده

خالی شدم از رؤیا، حسی منو از من بُرد

یه سایه شبیهِ من پشتِ پنجره پژمرد

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه، فقط یک آه، همجنس شکفتن شو

از روزن این کنجِ خاکستری پَرپَر

مشغولِ تماشای ویرون شدنه من شو

برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش یه گریه مرورم کن

از گرگر بی رحم این تجربه ی من سوز

پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز

به کوچه که پیوست شهر از تو لبالب شد

لحظه آخر لحظه شب عاقبت شب شد

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدنِ حرف نقطه چین پایان بود

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه همجنس شکفتن شو

از روزن این کنج خاکستری پَرپَر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

                                            

                                                                                                              داریوش

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت1:54توسط اشکان |
برو فردا ماله تو دیگه اینجا بر نگرد

چقدر بی کاره دلم

نه نخواستم با من بسازی نه نخواستم هیچی نگی

نخواستم درد دلتو دیگه با هیشکی نگی

آخه عشق که اجباری نیست تو زندون من نمون

حالا که فکر رفتنی دیگه از موندن نخون

تا دیدم می خوای بری دلم راتو سد نکرد

برو فردا ماله تو دیگه اینجا بر نگرد

بدون من بعد من دلتو هر جا جا نذار

غمه با من بودنو تو منبعد یادت نیار

اگه شونت تکیه گامه پس چرا تنها شدم

چرا هر لحظه همیشه منم تنها با خودم

یه تصویر از عکس چشات رو دیوار دلم

چقدر قصه ام خنده داره چه بی کاره دلم

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت23:29توسط اشکان |
سال نو تون بهتر از 86

سلام

این دفعه شعر ننوشتم . بازم دلم گرفته

فردا عیده یه دفعه یاد پارسال افتادم یاده تلفنی حرف زدنم با اون

بهش گفتم ایشاالاه یه روزی عیدو تو خونمون جشن بگیریم

ولی حالا من اینجام و اون ..........

چرا این جوری شد ؟ دلم گرفته نمی تونم همه احساسمو به زبون بیارم

بعضی حرفارو نمیشه نوشت فقط این قدر بگم که خیلی سخته

خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنید

همه میگن با یکی دوست شو اونو یادت میره ولی نمیدونم چرا نمی تونم !

شاید چون هنوز احساس می کنم ممکنه بر گرده مسخرس نه؟

ولی با همین احساس مسخرس که هنوز زندم

وقتی میرفتیم بیرون زیاد طالع بینی می خوندیم من سال گربه بودم و اون سال اسب یادمه تو یکی از اون طالع بینیا نوشته بود

اسب میره ولی گربه وفادار میشینه

راست گفته بود گربه 6 ماهه وفادار نشسته ...!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت23:14توسط اشکان |
خراب تر از همیشه

 

...چه می تواند باشد مرداب


چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد


افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند.


نامرد، در سیاهی


فقدان مردیش را پنهان نموده است


و نا مردی


آه! …


وقتی که نا مردی سخن می گوید،


چرا توقف کنم؟


همکاری حروف سربی بیهوده ست،


همکاری حروف سربی،


اندیشه‌ی حقیرمان ما را نجات نخواهد داد،

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت1:12توسط اشکان |
من صبورم اما...

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم
!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم

بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست
....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت23:21توسط اشکان |
تنهايي من

...نام من اشکان است:

در امتداد آه متولد شدم و به شروع کاش رسیده ام

خواستم باشم وقت تمام شد

حالا کنار این همه گذشته ی بر باد رفته

درامتداد کوشه ای پنهان شدم

نه دلی دارم که شیطان ببرد و نه مالی از خویش که دزد.
من همین وجود عاطل و باطل پر دغدغه ام

صبح را با صدای هنوز که زنده ام شروع می کنم

در طول روز با گره های کور هم صحبتم

وشب خسته از باخت های مکرربه بستر میروم

من از این دنیا و مردمش و هر چه که در آنهاست بیش از انچه می اندیشی فاصله دارم

البته تنهای تنها هم نیستم

در کنارم غم هست .نا امیدی هست.آیا هست و چرا

خلاصه تنهای تنها هم نیستم

وای خنجر دوستان از رویت شرمنده ام

در پشتم فرو رفته بودی ندیدمت

                                                                       اشکان

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت1:4توسط اشکان |
و تو رفتی و ....

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ... می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت23:21توسط اشکان |