تبليغاتX
تو خراب من آلوده نشو



سلام

میدونم خیلی دیر اپ کردم . منتظر بودم حرفی نو پیدا کنم و برگردم

پیدا کردم :

من شادم  که دیگه تنها نیستم

این عکس قدیمی هم که این پشته به زودی به روز و شاد میشه

                                                                                       (اشکان)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2  توسط اشکان   | 



سلام

این دفعه شعر ننوشتم . بازم دلم گرفته

فردا عیده یه دفعه یاد پارسال افتادم یاده تلفنی حرف زدنم با اون

بهش گفتم ایشاالاه یه روزی عیدو تو خونمون جشن بگیریم

ولی حالا من اینجام و اون ..........

چرا این جوری شد ؟ دلم گرفته نمی تونم همه احساسمو به زبون بیارم

بعضی حرفارو نمیشه نوشت فقط این قدر بگم که خیلی سخته

خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنید

همه میگن با یکی دوست شو اونو یادت میره ولی نمیدونم چرا نمی تونم !

شاید چون هنوز احساس می کنم ممکنه بر گرده مسخرس نه؟

ولی با همین احساس مسخرس که هنوز زندم

وقتی میرفتیم بیرون زیاد طالع بینی می خوندیم من سال گربه بودم و اون سال اسب یادمه تو یکی از اون طالع بینیا نوشته بود

اسب میره ولی گربه وفادار میشینه

راست گفته بود گربه 6 ماهه وفادار نشسته ...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط اشکان   | 



 

...چه می تواند باشد مرداب


چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد


افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند.


نامرد، در سیاهی


فقدان مردیش را پنهان نموده است


و نا مردی


آه! …


وقتی که نا مردی سخن می گوید،


چرا توقف کنم؟


همکاری حروف سربی بیهوده ست،


همکاری حروف سربی،


اندیشه‌ی حقیرمان ما را نجات نخواهد داد،

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 1:12  توسط اشکان   | 



من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم
!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم

بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست
....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:21  توسط اشکان   | 



...نام من اشکان است:

در امتداد آه متولد شدم و به شروع کاش رسیده ام

خواستم باشم وقت تمام شد

حالا کنار این همه گذشته ی بر باد رفته

درامتداد کوشه ای پنهان شدم

نه دلی دارم که شیطان ببرد و نه مالی از خویش که دزد.
من همین وجود عاطل و باطل پر دغدغه ام

صبح را با صدای هنوز که زنده ام شروع می کنم

در طول روز با گره های کور هم صحبتم

وشب خسته از باخت های مکرربه بستر میروم

من از این دنیا و مردمش و هر چه که در آنهاست بیش از انچه می اندیشی فاصله دارم

البته تنهای تنها هم نیستم

در کنارم غم هست .نا امیدی هست.آیا هست و چرا

خلاصه تنهای تنها هم نیستم

وای خنجر دوستان از رویت شرمنده ام

در پشتم فرو رفته بودی ندیدمت

                                                                       اشکان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:4  توسط اشکان   | 



تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ... می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 23:21  توسط اشکان   | 



نمی دانم...

پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گرباخاک اندامم چه خواهد کرد

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدینسان

بشکند دائم سکوت مرگبارم را .....!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:18  توسط اشکان   | 



...مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان زحادثه ای پیر میشود گاهی...!!

5سال پیش بود داشتم تو محلمون میچرخیدم .یه دفه یه نگاه نظرمو جلب کرد( اره یه فرشته از کنارم رد شد )با همون معصومیت .چون بچه محل بودیم ومنم واسه خودم کسی بودم یکی دو هفته ای باهاش دوست شدم . و داستان من شروع شد: و...از اون روز ها 5سال گذشت و منو اون با گذروندن مشکلات (قهرو از این جور حرفا) دیگه عاشق هم شده بودیم یه جوری که با هم حرف میزدیم گریمون میگرفت این ماجرارو دیگه هم خونواده من میدونستن هم خونواده اون(غیر از پدرش) یادم بهش گفتم وقتی بهت میگم دوست دارم گریم میگیره با هم قسم خوردیم با هم بمونیم تا اخرش .قرار بود تو همین روزا بریم نشونش کنیم. اینا بود تا یه روز نفرین شده سره یه موضوع بی اهمیت بحثمون شد (البته به قهر نکشید) دیگه 3/4روز نه اون زنگ زدو نه من تا رفت عروسیه یکی از فامیلاشون . منم از همه جا بی خبر نگو خانوم تو عروسی خراب یه نگاه پول دار شده . از اون موقع هر وقت زنگ میزدم سرد جوابمو میدادو سری قطع می کردیم .گفتم بذار یه شوک بهش بدم شاید دست از غرورش برداره.گفتم دلم برات تنگ میشه انگار منتظر بود سری گفت اره عکسمو بیار اخه من نامزد کردم زنگ زدم بهش مثل سگ گریه میکرم و التماس تا خلاصه اب پاکیو ریخت رو دست من :اشکان من اونو دوست دارم نه تو رو.از اون روز حدودا2ماه میگذره و به جون خودم من تو این دو ماه یه روز خوش ندیدم وکارم فقط گریس خودمونیم دارم کم کم دیونه میشم میترسم افسردگی بگیرم خل شم. ولی از اون یه خبراای هست میگن با پسره داره حسابی خوش میگذرونه

وفقط یه سوال چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 0:21  توسط اشکان   | 



 

من از یک شکست عاشقانه می ایم
بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند
شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن
...
میگویند از صبح بنویس
از افتاب

ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت
باران, پنجره چشمانم را شسته است؟
...
همه دلشان نقشهای مثبت میخواهد و آدمهای خوشحال
اما من گمان میکنم خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم
...
بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پائیز
که حضورش, تنها معجزه لحظه های خوشبختی من است

......................................................................................................

دنیا را ..... دنیا را بد ساخته اند......... کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد. کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین .....هرگز به هم نمی رسند و این رنج است . زندگی یعنی این.......؟؟
دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 0:17  توسط اشکان   | 



 

شب آغاز رفتن تو..    شب در خود شکستنم بود

شب بی رحم رفتن تو ..     شب از پا نشستنم بود.

شب بی تو ..شب بی من .    .شب دل مرده های تنها بود..

شب رفتن ..شب مردن ..     شب دل کندن من از ما بود..

...

واسه جشن دل تنگی ما

گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو ..

                        هم زمین هم ستاره بد بود

 

از هجرت تو شکنجه دیدم

کوچ تو اوج ریاضتم بود

 

چه مومنانه ازخود گذشتم

کوچ من از من نهایتم بود

 

به دادم برس            به دادم برس

تو ای   ناجی تبار من

به دادم برس            به دادم برس

 تو ای قلب سوگوار من...

 

 

با من نیازت خاک زمین بود

تو پل به فتح ستاره بستی

 

 

اگر شکستم از تو شکستم

اگر شکستی از خود شکستی

 

 

به دادم برس  به دادم برس    تو ای قلب سوگوار من.....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 15:43  توسط اشکان   |